خونه خالی !! مکان@@!
تنهاییم را در خاک ببین
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم رامی کسانیکه علاقه ندارند اذیت نشن کرگردن ها هم عاشق می شوند کرگردن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد ..... ادامه داستان در ادامه مطلب این هم مثله بقیه از داستان های بسیار زیبا و پند آموزه طنزی در مورد سانحه هوایی هواپیمایی ایران و کشته شدن هم وطنان عزیزمان روحشان شاد یادشان گرامی ** در ادامه مطلب** هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً ................ این هم یکی دیگه از داستان های زیبا به ادامه مطلب رجوع بفرمائید رامی یک داستان زیبا و منحصر به فرد فرق عشق با ادواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ... ***** رامی بهای گناهان ما پرداخت شده است پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟ شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟ این هم یکی از داستان های خیلی پند اموز و زیباست از دست ندید **** نظرات شما خیلی مهمه ادامه مطلب زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید رامی داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس داستان عاشقانه این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت لطفا نظر خود را درباره این داستان در قسمت نظرات بنویسید منبع:بهار۲۰ روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند . تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد. به نظر مي آيد . متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند. مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند . بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده . چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. مي شوند به نظر نمي آيد. اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند . گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم . ما ایرانی هستیم و از نزاد پرفروغ آریایی خیلی مهمه که از تاریخ کهن کشور و ملتمون آگاه باشیم و ناآگاهان رو آگاه کنیم به عنوان یک ایرانی که تا چندی پیش از تاریخ درفش پارسی سه رنگ کشورم که خون شهدا به پاش ریخته شده و سندی که نشان از هویت منه خبری نداشتم و بی اطلاع بودم منبعی در مورد این سه رنگ و درفش پارسی کشورم و تاریخچه ی اون رو برای کسانی که مثل من بی اطلاع بودن رو در ادامه مطلب ذکر کردم منبعی واقعن جامع از دست ندید رامی این رباعی و تو بلاگ یکی از دوستان دیدم خوشم اومد و گذاشتم تو بلاگ خودمون بلاخره این خونه خالی رو باید یه جورایی پر کنیم دیگه !!!! با ذکر منبع این شعرو گذاشتیم اما من توصیه می کنم تو بلاگ این دوستمون از کلیک راست جدا خودداری کنید چون این داداشمون خیلی قاطیه تازه کلیم اشتباه نویسی داشتم که البته با راهنماییه ایشون درست کردم ای گوهرپارسی توازخورشیدی. ازپشت و نژاد گوهری جاویدی. دررشته زرچه بی کران می تابی! ارزنده ترین دانه مرواریدی. دوست عزیزم آقای ح توکلی رودسری کی فکرشو میکرد که رامی (من) با اون شورو هیجان الان انقدر گوشه گیرو آروم بشه ؟!! خلاصه که چه روزایی رو گذروندیم !! واقعن که زندگی یه رازه مبهمه ! چه چیزهاییو از دست دادمو چه چیزهاییو به دست اوردم! مطمعنم برای تک تک آدما و شما هم همچین روزایی گذشته ! تجربه ها تنها باقی مانده ی این روزا و حادثه هاست برای من ! الان کق خودم اولین پستمو خوندم تفاوت سنیمو با ۴ سال پیش احساس کردم ! پسری بودم که تنها خواستش از دنیا یه دختر بود ! دختری که تو این ۴سال ۱۰۰ بار رفتو ۱۰۰ بار اومد ! اما در حال حاضر خواسته ی من فقط این نیست سهم من و شما از این دنیا فراتر از یه جنس مخالف از تجربه هایی که بدست اووردم برای بعضی از هم نوع های خودم که تو ۴سال پیش من هستن یه نصیحت دارم **زندگی زیباست.نا امید نشین! تنها نیستید.گوشه گیر نشید** من یه جوونه ۲۳ ساله ام با ۵۰ سال تجربه شاید ۵۰سال تنهاتر از شما . تنها جدا و بدور از پدر و مادر سر بلند باشید رامی
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو در شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

:::ادامه مطلب:::




:::ادامه مطلب:::

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
:::ادامه مطلب:::
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند 


:::ادامه مطلب:::








